X
تبلیغات
$کرم آسکاریس و کرم لوله ای$

$کرم آسکاریس و کرم لوله ای$

اين وبلاگ شعبه ي ديگري ندارد!



امروز با اراذل شيطنتمان گل كرد.به همين علت رفتيم يك كاغذ آورديم و نكات زير را در آن درج كرديم:

آگهي فروش فوري خر (تخفيف 100%)

LEXIاصل

داراي سيستم صوتي pioner و سي دي خور بلوتوث دار

عرعر بلبلي

با خورجين ساتن

سم اسپرت لاك زده

رنگ متاليك سفارشي

بدون تصادف و كوفتگي

دو گانه سوز+كارت سوخت اضافه

با خمس پرداخت شده

شماره تماس:0912222بقيشو بدو!(نمره تهرانه.حالشو ببر)

با تشكر.شركت ايران خردو

پس از آن يكي از بچه ها سر دبير جغرافي مان را گرم كرده و ديگري كه بنازم به شهامتش اين كاغذ را با چسب نواري چسباند به مقنعه ي دبيرمان!البته قبل از خروجش از مدرسه پس از اينكه خنده هاي خود را كرديم دلمان به حالش سوخت و نوشته را كنديم.

سوژه ي مورد نظر  بعدي را يكي از هم كلاسي هايمان يافتيم.او با همين نوشته وارد حياط شد.از بس خنديديم دل و روده مان به هم پيچيد و لپ هايمان دچار درد شد.كلي حال داد!تمام بچه ها جمع شده بودند و پشت سرش كشته مرده مي داد!بعد از مدتي خانم تازه متوجه شد كه همه دارن  ازش ميخندند!و كاغذ را كند.بعد هم آمد و به ما گفت:شميم كار تو بود؟كه يكدفعه كلاس منفجر شد و همه زدند زير خنده!

امتحان آمادگي دفاعي را هم كه زنگ اول داشتيم هيج نخوانديم و در مدرسه نگاهي انداختيم.پس از امتحان خوشحال بوديم كامل ميشويم كه معلم صدايمان زد و گفت چرا اين سوال را اصلا ننوشتي؟كه فهميديم چشمانمان كم سويي دارد و سوال را نديديم!به همين علت شديم 9 از 10.اما فرصت جبران هست.

اين هم از دوشنبه ي ما.




رديبهشت(خاطره شماره 1)
امروز تصميم گرفتيم كه از اين پس خاطرات خود را به رشته ي تحرير درآوريم.در اين خاطره ميخواهيم گوشه اشاره اي داشته باشيم به وضع كنوني جامعه

(دوره ي آخرت الزمون شده خواهر!).

زنگ تفريح اول به همراه يكي از دوستان صميمي كه هم سرويسي مان از قضا و قدر  هست به راننده سرويسمان كه در حدود 35-40 سال دارد به قول شيرازيها تيليفون كيشيديم.دوستمان گفت:سلام آقاي ش امروز ساعت 12 بيايد(آخه شنبه ها 2 مياد و حالا همه ي بچه ها 12 تعطيل ميشدن)بعد از چند دقيقه ديديم دوستمان به شدت قرمز شده و وسط مدرسه داد وبيداد راه انداخته و الان است كه كار به فحش و فحشكشي برسد.سپس خود اقدام كرده و گوشي تلفن را به زور از دست او بيرون كشيده و با ملايمت سلام كرديم:سلام آقاي ش.ميشه لطفا امروز ساعت 12 بياين؟من مامانم منتظره.ميگويد:منم مامانم منتظره.وآخر آقا با ناز و كرشمه رضايت ميدهند.به اين نكته اشاره كنم كه سرويسمان ون هست(از اين ماشين دراز سبزا!).زنگ آخر ميخورد و ما با شوق عجيبي دوان دوان طوري كه در پوست خود نميگنجيم از كلاس خارج شده و هر چه منتظر ميمانيم آقا نمي آيند.به همين علت براي اولين بار پا به عرصه ي يك خيابان آنطرف تر گذاشته و به سراغ تلفن عمومي ميرويم.شماره ي مقصد مورد نظر را گرفته و ميگوييم:

-نمياين؟(بدون سلام!)

-كجا؟!

-(ما از شدت عصبانيت از اين همه الافي از دهانمان در ميرود و ميگوييم):اون جا!خوب مدرسه ديگه

-دختر.خجالت بكش.يعني چي اونجا؟سرتو بنداز پايين.به خاطر اين حرفتم شده نميام.

-ميخوام كه نياين

دوستمان گوشي را ميكشد.

-ا واه!نمياين؟مريض داريما.اين شميم رو بران كارده

-تنفس مصنوعي بهش بده تا من بيام!

-ا واه آقاي ش؟!من روم نميشه

-خوب خودم ميام!

-خاك بر سرم.بوووووووووووووق!(قطع ميكند)

در اين حال ما از خنده در حال پوكيدن هستيم.يكدفعه احساس ميكنيم مردي به ما چسبيده است!مكان را ترك ميكنيم.طرف ميگويد:شمارمو نميگيري؟

-چي؟

-شمارمو بگير

-با مني؟

-آره.مگه چطور؟

-يكم تعجب آوره

-واسه چي؟

-چند سالته؟(با حالتي كه مثلا خجالت بكشد.كه كلا نميكشد.منظورم خجالته)

-24

-تقريبا 10 سال اختلاف سني داريم(در اصل 8 سال)

-اشكال نداره.مهم چيزاي ديگست!

در حال رفتنيم كه به زور شماره را در جيبمان مي اندازد.آن را در اورده در سطل انداخته.ميگوييم:فقط واسه اينكه زمين كثيف نشه.مثل خودت.(حرف فلسفي)

به دم در مدرسه رفته.ميبينيم هم سرويسي ها كه 9نفر بودند همگي عصبانيند.و راننده را به فحش كشيده اند.دوباره به عرصه ي يك خيابان آنطرف تر رفته و به علت شلوغي خيابان و نرسيدن امواج صوتي مقصد وارد حياط يك اداره ميشويم.از دوستمان مي پرسيم:اينجا كجاست؟كه پيرمردي جواب ميدهد:ايجا اتاق پرو است!به او ميگوييم از سبيل سفيدت خجالت بكش(البته در دلمان!)

دستمان را به حالت ميكرفون گرفته و از بچه ها تك تك نظر خواهي ميكنيم كه به كدام حالت وحشيانه با راننده سرويس صحبت كنيم؟يكدفعه پسري سرش را جلوي ميكرفون خيالي گذاشته و ميگويد:من بگم؟مشتي نثارش ميكنيم و در دلمان آرزو ميكنيم كاش خبرنگار بوديم.ميخواهد شماره دهد كه نميگيريم.مي اندازد درون كيفمان.آن رو جلوي بچه ها پاره ميكنيم.يك پسر 7-6 ساله كه دارد فال حافظ ميفروشد را گير ميآورد و ميگويد:ببين.داخل اون دخترا.يه دختر هست كفش سفيد پاشه... و بقيه نشاني هاي ما را ميدهد.برو اين شماره رو بده بهش.پسركوچولو با يك لهجه ي شيرين مي آيد و ميگويد:اين رو اون پسره داد.بهش مي خنديم.از او گرفته پاره اش ميكنيم!پسر كوچولو پيش او بر ميگردد.آن پسر چنتا لگد نثارش ميكند .بر فرق سرش كوبيده و ميگويد:خاك بر سرت!دلمان به حال پسرك ميسوزد!بعد از تلفن (البته نتونستم وحشيانه حرف بزنم)به دم در مدرسه بازگشته و گله اي مي ايستيم.دوباره آن پسرك مي آيد ميگويد:اين رو همون پسره داد.بگير پاره اش كن!ميبينيم روي سه تا از فالها شماره اش را نوشته است.به پسرك ميگوييم راضي هستي؟ميگويد:آره.پول فالها را به او ميدهيم.و جلوي معاون! پاره شان ميكنيم!كه معاون آن طرف خيابان را نگاه كرده و متوجه موضوع ميشود!بچه ها را به داخل مدرسه هدايت كرده و كلي سرمان داد ميكشد.آخر ماجرا وقتي از سرويس در حال پياده شدن هستيم راننده سرويس ميگويد:همه تان عصبي هستيد.فقط خانم م(يعني من)آرومه!كلي ذوق مرگ ميشويم.برميگردد و ميگويد:من داشتم با شما شوخي ميكردم.حتي اگه يك نفر بوديد نيز دنبالتان مي آمدم.من ميگويم:ما هم مي دانستيم!و خداحافظي كرده و راهي خانه ميشويم.

پي نوشت:اين بود گوشه اشاره اي به كارهاي بعضي از مردان.چماق دستتان نگيريد.گفتم بعضي ها.


بچه ها يي كه ميدونم اينجا مياين.دلم حسابي برايتون تنگ شده.رفقا يادتونه مي گفتم دلم تنگ نميشه؟...

اگه دلتون برام تنگيد بريد وبم كه تو پيوند هاي همين وبه.از من تا شما فقط يك كليك فاصله هست!


آهنگ وب رو يادتون نره گوش كنيد



نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 22:53 تاریخ چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389
دسته بندی :

لینک مطلب


خواستم اولین وری که اینجا میزنم راجع به خاطره ی مضحک ما هنگام ورود آقای مکرمه و

مشرفه و عالیه احمدی نژاد به شیراز باشد.

 

من صبح به شوق دیدار آقامون از خواب بلند شدم و وسایل ایمنی یعنی یک آبمعدنی برای

 

 جلوگیری از خشکی و پوسیدگی دهان و یک نقاب برای جلوگیری از برنزه شدن و زیبایی بیش

 

از حدرا  همراه خودم بردم. مدرسه که رسیدم دیدم کرم لوله ای تپیده تو خونشون.آخه به

 

شک های شادی زا حساسیت داره و میدونست اگه عمو محمود رو ببینه از خوشحالی سکته

 

 ی قلبی میزنه!!خلاصه که اولی و دومی های مدرسه به صورت پیاده  راهی ورزشگاه

 

حافظیه شدند.من همیشه آرزو داشتم عمو محمود رو حتی از فاصله ی یک کیلومتری ببینم!

 

بعد از ۲۰ دقیقه ای  گروه دوستان کرمویی! که من عضو اون بودم به طور نا محسوسی

 

یکدفعه از بچه ها جدا شد و ما به طور وحشتناکی گم شدیم با گوشی یکی از کرمهای عزیز

 

زنگ زدیم به یکی از دوستام که یادمون اومد گوشی آوردن در مدرسه ی ما ممنوع است و اون

 

 الان نمیتونه جواب بده!یکدفعه من که حسابی ترسیده بودم آروم گفتم واا...ی یهو یه گله

 

پسراز پشت سرم داد زدن وااا...ی!که دوستم  بلند تر گفت وو....ی!!!و اونا کاملا ضایع

 

شدن.بعدشم بچه ها رو دیدیم و بهشون ملحق شدیم انگار که از اول عنصر اصلی گروه

 

بودیم.اصلا کی گفته ما گم شدیم؟ها؟!!وقتی به محل تجمع (ورزشگاه)رسیدیم متوجه شدیم

 

که از هر جهنم دره ای دانش آموز آوردن.ما هم تو اون گرما منتظرآقا بودیم و عشق آقا اجازه

 

نمیداد که ما گرمایی حس کنیم!خلاصه گروه ما که یه۱۰ نفری بود همگی نشستیم کف

 

    پیاده رو.دوستم یه آبمعدنی که یعنی میکروفون بود رو گرفته بود دستش و از من پرسید

 

 هدف شما از آمدن به دیدار اقای احمدی نژاد چیه؟گفتم آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه!از

 

 بغل دستیم پرسید و اونم گفت ریدن!یهو هر کی تو پیاده رو بود حتی مردمی که ما اونا رو

 

نمی شناختیم شروع کردن به کف زدن!منم با خودم گفتم مردم چه قد مشتاق این کارن!!ی

ه

مرده هم با یه دستگاه گلاب پاش که رو دستگاهش عکس احمدی نژاد بود اومد گفت می

 

خواید بریزم روتون؟من گفتم اقا بیا برو کشکتو بساب!اونم با گلاب هممون رو غسل داد!!!...بعد

 

 از کلی سر و صدا دادن یه پیرزنه اومد گفت اینجا نشستید شوهر گیرتون بیاد؟!!!دوستم گفت

 

دقیقا آره!خوب تو نیا بشین!و دهنشو بستیم.بعد یه پسره که عکس عمو محمود رو پخش

 

 میکرد اومد بهم گفت تو نمیخوای؟ گفتم باکمال میل!گفت تو که نقاب داری!(مردم واسه

 

آفتابگیری می گرفتن)دوستم گفت واسه زیر پاش میخواد!(میخواد بشینه روش)پسره هم

 

یکی بهمون داد. دوستم عکسشو گذاشت رو صورتش!(یعنی احمدی نژاد هست)یهو همه ی

 

بچه ها روشون رو کردن طرفش و شعار دادن {آزادی اندیشه/بی رییس جمهور نمیشه}

 

دوستم هم هی دستشو تکون میداد و میگفت چاکریم مخلصیم...!!من پوکیده بودم از خنده.

 

بعدش ساعت شد ۱۱ و ما هم سرویسامون ۱۲ربع کم میومد.واسه همین مجبور شدیم

 

برگردیم و آقامون رو هم ندیدیم.اما هلی کوپترش رد شد.دوستم می گفت خودش از اون بالا

 

بهم شماره داد اون یکی می گفت چی میگی؟خودش گفت همین امشب میاد خواستگاریم!!

 

تازه بعدا فهمیدیم که اون فیلمبردارش بوده نه خودش!!!...

 

تو راه برگشت یه پیکان پارک کرده بود و روی کل بدنه ی ماشینش عکس عمو محمود رو

 

چسبونده بود .یکی از دوستان کرم ریزم!رفت همشون رو کند و داد به بچه ها که به عنوان

 

نقاب استفاده کنن!بدبخت صاب ماشینه.یه موتوری هم جلوش پارک کرده بود منم از بس که

 

 خسته بودم اومدم بشینم روش!که یه پسره گفت بفرما تو دم در بده منم که فهمیدم موتور

 

 مال اونه از خجالت شدم مثل لبو اونم گفت حالا بیا بشین!منم معذرت خواهی کردم و به راهم

 

 ادامه دادم...بجه ها که از خنده روده بر شده بودن.همین جور که داشتیم می رفتیم متوجه

 

شدم معلم پرورشیمون پشت سرم داره میاد.همون موقع یه پسر شاسکول یا به عبارتی

 

 شاسمیخ زد پشت نقابم و نقابم پرت شد پشت سر معلمم!اونم نقاب رو از روی زمین برداشت

 

 و وایساد!منم مجبور شدم جلوی معلمم برم ازش بگیرم.  به کلی آبروم رفت.تو

 

دلم گفتم یادم باشه اگه با بحران {رو} مواجه شدم بیام از این پسره ی پررو مقداری

{رو} بگیرم!

خلاصه سرتون رو درد نیارم(هرچند میدونم تا الان مغزتون ضربه فنی شده!) ما رسیدیم

 

مدرسه و رفتیم خونه...


فعلا


در ضمن اینم آدرس وب منه.برید نظر بذارید.در مورد مدرسه هم نوشتم.برید به قسمت دوستان.يا همون لينك يا پيوند(اندیشه های ...)


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 14:27 تاریخ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389
دسته بندی :

لینک مطلب


اینجا فضا سنگینه.آخه محبی میخواد منفی بده.ارشیا میگه:صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود.


۵/۱۲/۸۸

سر زنگ شیمی انصاری داشت درس میداد که یه دفه بهاره ف گفت خانم بی اف رو که میبینید یاد من بیفتید.مختصر اسمم هست.(فرمول بی اف ۳ بود)


خانم انصاری به حاج ممل  گفت:شما دستت خوب شد؟(شکسته بود)ارشیا گفت این دست دیگه دست بشو نیست.من گفتم:پودر کیک رشد بخور دستت رشد کنه.


انصاری خیلی دوست داره یه دختر داشته باشه گفت میخواد از بهزیستی بیاره.ارشیا گفت شما که جوونید خوب یه شکم دیگه بیارید .بعد فکرشو کنیدترم دوم حامله بشه.چه شود...


ارشیا گفت:بسه.مهشاد گفت:شیطون با تو هم دسته.خانم عشقه.یه روز کیشه یه روز قشمه! 


 

انصاری گفت وقتی میخوام شایان رو بیدار کنم میگم گربه ی کوچولو ی شرک من!


خانم شرفی به ارشیا گفت چرا انگار عروس جهرمی آ رفتی تو طاقچه نشستی؟(پنجره)


به شرفی گفتیم خانم نگین ارشیا.بگین آرشیدا.مهشاد گفت ارش.هرکی یه چیزی پروند که گفت اصلا من میگم پرشیا.


شرفی به انعقاد گفت انقعاد


سر کلاس یهو بوی نون سوخته اومد مخی گفت میخوام بیارمش بالا.مهشاد گفت چیو؟گفت کیموس معده!


مخی داشت واسه ارشیا ریاضی تو ضیح میداد به جای دترمینان گفت دترمیتال!


مخی میگه گهشاد به ماتریس گفت ماتریکس که شد سوتی سال ۱۳۸۹!


راستی قرار شدمن به خواهرم بگم عزیزی انی(به آنا یا همون مخی خودمون)و اونم بهم بگه داداشی کیخسرو(طبق روال خانوادمون)


مهشادعکس یه پسره رو دیده میگه هیکلش گلدونی بود!(تو کف اصطلاحیم)


امروز سارابلند گفت:کی ...؟گفتیم آروووووووووم.من گفتم کیو!!!دوباره گفت خوب منم دارم میگم کی ...!


کاظمی داشت درس میداد گفت خوب حالا بریم سر اصل مطلب که شهرزاد گفت مبارکه!


کاظمی داشت یه کتاب میخوند به اسم نیمه شب حله.یکی از بچه ها که ناشناس هست و هنوز دنبالشیم گفت:خانم نیمه شب در حجله؟!


اون روز سوار ماشین شرفی شدیم تا در پارک رسوندمون و گفت خوب اراذلی گیر آوردما!کیمیاهم نشسته بود رو صندوق عقب!یه پسره هم دقیقا وسط خیابون پارک کرده بود.ارشیا نمیدونست پشت سرشه. بلند داد زد مرتیکه الاغ وسط خیابون پارک کرده... که پسره از پشت سرش گفت فحش دادی؟گفت آره و الفرار


شادی گفت انصاری خیلی سرسنگینه.مخی گفت:خودم کردم که لعنت بر خودم باد.کیمیا گفت:که حجرت در خیابانت دهد باز.مخی گفت:خود کرده را تدبیر نیست.من گفتم:از ماست که بر ماست


من رفتم دفاعی جواب بدم.معلم پرسید:در فاصله۴۰۰ متری هدف چجوریه؟گفتم سر از تن جدا و حرکات دست و پا حس میشه.که کیمیا گفت:سر از تن جدا حسین


مریم به معلم دفاعی گفت خانم شما دوره ی خط دیدین؟منظورش خوش خطی بود اما ما پووکیدیم.بعد من یه گل گذاشته بودم رو سرم گفت شما چرا گل گذاشتی رو سرت؟گفتم چون ما دختران برتر از گل هستیم(اشاره به سریال کره ای پسران برتر از گل)نگین گفت:چون اگه پای سفره ی عقد گفتن عروس رفته گل بچینه نخوادبره و برگرده.مهشاد گفت تا داماد فرار نکنه.امروزم چون مهشاد بین مدارس نمونه اول شد بهش کادو جهاز دادن دیگه وقت شوهرش شده.


معلم دفاعی گفت رزمنده ها واسه رد وبدل اطلاعات از کلمات رمز استفاده میکنن.گفتیم مثلاچی؟گفت مثلامیگن پرنده اومد دونه ها رو پاشید!


شهدوست به ارشیا گفت  تو چرا عین بچه مهد کودکیا تو کلاس رژه میری؟گفت خانم بقیه که دارن دوران جنینی رو طی میکنن(حرف میزدن)خانم شهدوست گفت مثل اینکه ایشون راست میگن که ساغر گفت خانم جنین که حرف نمیزنه.


مخی داشت به ارشیا میگفت پاهات چه سنگینه که در همون لحظه پاشو گذاشت رو صندلی جلویی و یه تیکه از صندلی جداشد.تکه اش هم هنوز نگه داشتیم.


مریم سوتی داد از نوع گاف.داشت با محبی دعوا میکرد گفت باور کنید معلم فیزیکمون کرد جواب داد.گفتیم:ا؟ثمره اش کو؟


انصاری تو یه امتحان تقلب کرده جایزه مکه رفتن برده!ارشیا میگه خانم روتون میشه تو روی خدا نگاه کنید؟یکی از بچه ها گفت اگه تقلب نمیکردید چی میشد؟ارشا گفت هیچی.به جای دبیر میشد شوفر.


بعد ارشیا گفت فک کنید من و انصاری بشیم هووی همدیگه.شب شوهره میخواد ...که من و انصاری دعوامون میشه و انصاری میگه:هی خانم.تقلبی نکنیا.امشب نوبت منه


انصاری به من(شمیم) گفت خانم شما خیلی جالبید.گفتم چرا؟گفت همینجوری.مگه جالب بودن بده؟گفتم:نه!


امروزم با برف شادی پشت مانتوی شرفی رو داغون کردیم.نفهمید.تا برمیگشت رو تخته چیزی بنویسه همه میمردن از خنده.


 سر کلاس بودیم . آسیه یواشکی اومد تو کلاس. تازه داشت صندلیشم میکشید بشینه کنار من.محبی نفهمید که نفهمید(آخه همکلاسی ما نیست) مردیم از خنده


در ضمن اینم آدرس وب منه.برید نظر بذارید.در مورد مدرسه هم نوشتم.برید به قسمت دوستان.يا همون لينك يا پيوند(اندیشه های ...)

فعلا

 

 


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 13:55 تاریخ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389
دسته بندی :

لینک مطلب


  بچه ها داشتن سر كلاس رمان ميخوندن.مخي داد زد خفه شيد.آيدين داد زد خوب ساكت بشيد.دارن رمان ميخونن!(آبروجلوي معلم واسمون نموند)  


آيداميگه چرا فيلم محاكمه در خيابان ميگن بده؟ساغر گفت ميگن سياه وسفيده!
  معلم ديني داشت دركات جهنم رو به عربي ميگفت.شميم  گفت خوب فارسيشو ميگفتين راحتتر بود.چه به درد ما ميخوره؟مخي گفت جايگاه خودتو بايد بشناسي!
ارشياداشت mp3 گوش ميداد.هنذفري از زير مقنعه برده بود.داشت جا به جا ش ميكرد كه معلم جغرافي گفت من داد ميزنم گوشت درد گرفته؟ ارشيا گفت نه سرم درد ميكنه!  
ساغر داشت دركات جهنم رو توضيح ميداد.گفت انصاري(معلم شيمي) مياد بالا سرمون با  صداي وحشتناكش ميگه چه قد گفتم اوربيتالها رو تقلب نكنيد!(خودش اداشو در مي آورد)تازه ساغر ميگه معلم ها به ما ارفاق نميكنن ما آلوده به گناه ميشيم!
اون روز معلم شيمي به برش گفت برش(با صداي او بخوانيد) انصاري داشت با گوشيش كه لنز دوربينشم پشتشه كار ميكرد و گرفته بود طرف ما.شميم گفت ميخواد عكس بگيره ازمون بفرسته واسه پسره!يهو ديديم گوشيش زنگ خورد.شميم گفت ا بچه ها.پسنديده.دوبار ه هي زنگ ميخورد.آخر ماجرا مخي عروسي كرد والان هم خوشبختن!!
5/11زنگ شيمي كيميا از انصاري پرسيد زمين سوم سخته؟ انصاري فكر كرد كره ي زمين رو ميگه.گفت تا چهار ساله ديگه يخبندون ميشه.ما پوووووووووووكيديم از خنده.
  محبي(معلم رياضي)گفت سر كلاس حرف ميزنيد.بعدمياين ميگين.اووووووي سوال سخته!ساغر گفت مگه ما نمكي هستيم؟!
  12بهمن كلي از بچه ها تو راهرو داشتن يار دبستاني من ميخوندن كه مدير اومد بالا و من و دوستام هم  تو يه كلاس قايم شديم.چندتا از بچه ها رو بردن دفتروخيلي وحشتناك بود.آخر فهميديم يكي از سومي ها داشته فيلم ميگرفته.  
اون روز شرفي(معلم زيست )گفت اگه يه پسري بهتون گفت livereto beramيعني جيگرتو برم.كبد يا جگر=liverحالا هم هي ما ميگيم ليورتو برم!
  تو مدرسه شير ميدن.بچه ها نميخورن ميذارن كنار تخته!اون روز كاظمي(معلم عربي)گفت اين شيرها مال كيه؟مخي گفت مال خودمونه!(آرايه كنايه)!!!!!!!!
  يكي از بچه ها به كاظمي گفت ميخوام باهاتون درد ودل كنم.ياسي گفت من باباشم.نميذارم.كاظمي گفت منم دخترم.ميخواين نشونتون بدم؟!!!!   خانم كاظمي بهمون گفت شما اراذل ايد!(گروه ما)
  خانم شرفي به ساغر ميگه دختر هميشه معترض و دوست داشتني!! گفت شما چهرتون مظلوم ميزنه ولي زير اين چهرتون...!
  رو يه كاغذ نوشتيم براي فروش.تخفيف 100%!!زديم پشت مقنعه ي مخي!
  انصاري برگشت به بهاره گفت چه جوري شيرازي رو تحمل ميكني؟آخه هر دفعه برگشتم نگاه كردم داره خودكار ميزنه تو صورتت.مثل اون روز يكي از بچه ها كيسه پلاستيك ميزد تو صورت بقل دستيش ازش پرسيدم چرا اين جوري ميكني؟گفته دارم جراحي پلاستيك ميكنم!!!!!  
امروز مخي غايب بود.گفتيم ام الفساد نبود.كلاس ساكت بودا!  
انصاري به اتم گفت متم!   بعد تند تند جزوه ميگه بنويسيم.ساغر گفت خانم آرومتر من الكترونها رو با پرگار ميكشم!  
انصاري به ارشيا گفت خانم ن(فاميلي ارشيا) تابلو گرفته دستش همه ي باهوشا رو جمع كرده آورده آل محمد.از كجا شروع كردي؟گفتم از سواحل درياي خزر.مهشاد گفت از چالوس!
  انصاري گوشيش زنگ خورد به طرف ميگفت جنس هارو برام بذار ميام امشب ازت بگيرم.همه گفتيم معتاد شده.كه گفت يكيش برام تنگ بود!ارشيا گفت بس كلاس خصوصي داره وقت خريد نداره!
يه آخوند اومده بود سر كلاس ميخواست يه كتاب معرفي كنه.پاي تخته نوشت الهي نامه ي...كه يه دفعه همه داد زدن خواجه عبدالله انصاري.(تو كتاب ادبياتمونه)يهو نوشت آيت الله حسن زاده آملي.  
4/12/88 امروز رفتيم  آزمايشگاه كه قلب تشريح كنيم.(قلب گوسفندا!)كيميا افتاده بود رو قلبه كنجه كنجه ش ميكرد.گه زد تو قلبه.تازه بدون دستكش.طرلان رشته رياضيه و ديدش بهش گفت بوي قصابي ميدي.چي كار ميكردي؟ارشيا گفت خوب دستشو كرده تو آيورت از تو دهليز در آورده.مرجان هم آب كرد تو مشتش و ريخت رو خشتك كيميا!معلم زيست هم بهم گفت امروز خيلي منو اذيت كرديا.(اراذليم ديگه)بعد گفت بعضي وقتها هم سر كلاس چرت ميزني ها.مخي گفت نه خانم.جدا اين حالت چشم هاش اينجوري هست(شميم).مسعول آزمايشگاه هم نميذاشت بريمآزمايشگاه..گفت مسعوليتش با خودتون/كه هم برق رفت.هم در قفل شد.هم آب قطع شد.!!!!(گه زديم به آزمايشكاه)  
ارشيا به خانم محبي گفت برگه هامونو صحيح نكنيد  بذارين واسه خونه تكوني عيد.باهاشون  شيشه پاك كنيد!محبي گفت بدتر شيشه ها كثيف ميشه.ساغر گفت نه خانم.آخه 90%بچه ها سفيد دادن(مسعله ي رو كم كني بود)  
محبي داشت درس ميداد.(پاي تخته)تا برميگشت طرفمون مخي باي باي ميكرد.البته معلم نميديد.فكر كرديم به خود محبي هست.بعد گفت با عكس خميني و خامنه اي كه بالاي تخته هست بوده!  
يه دختري اومد سر كلاس حاضرغاعبي كنه.مخي گفت ميتونم اسمتو بپرسم؟؟؟(با عشوه) گفت.اصغر.من گفتم ا؟فكر ميكردم كيكاووسي.مرجان هم گفت وا ي عجب خانم دكتري خورد به پستم.ميتونم اسمتو بپرسم؟!(شعر ساسي)    


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 17:51 تاریخ سه شنبه چهارم اسفند 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


امروز(۲۶/۱۰/۸۸)روز اول مدارس بعد از امتحاناته.

خانم عدنانی(معاون)اومد سر کلاس پیشرفت تحصیلی هامونو بده همه گفتن خانم تناردیه وارد شد!و ماها هم کوزت هستیم.

و خانم بنان هم ژان والژان(آخه گاهی اوقات نجات دهنده هست)

 


۱۱/۹/۸۸

مهشاد سر زنگ جغرافیا گفت.از بین رفتن مراتع=کاهش دام=انقراض شمیم(گوسفند)


مهشاد موقع حل کردن مسایل فیزیک به مخی گفت عوارض خوردن پنیر توسط مخی آشکار شد(آخه مخش پورمک زده بود)مخی میگفت دیگه نمیکشم.(آرایه ی ایهام=نقاشی-سیگار-کش-فیزیک)


امروز مهشاد به مخی گفت شنیدی خر میگه نه؟

یهو مخی گفت نه!


مهشاد در حال درآوردن کاپشنش به مخی گفت

وای هوا گرم شده مخی پختم!(اشاره به آهنگ ساسی(وای هوا گرم شده ساسی پختم))


۱۰/۹/۸۸

شرفی(معلم زیست)به چسبناک گفت چسبه ناک


شمیم میگه

اون روز آرشیدا یه کتاب اهم(روابط زناشویی و ...)که مال باباش بود رو به خاطر یه تیکه ی هیجان انگیزش آورده بود مدرسه!مهشاد همچین داشت با عشق و علاقه میخوندش...

مثل خبرنگارها بهش گفتم

الان چه حسی دارید؟گفت شنیدن کی بود مانند دیدن!


سوتی شمیم

مخی میگه اون روز تو کلاس دینی شمیم عشقی عزراییل را ازراعیل نوشت


آرشیدا میگه میخوام روز ولنتاین واسه مخی پشگل خشک شده بخرم

۱/۱۰/۸۸

امروز عمو محمود اومده شیراز هرچی به معلم ها میگیم ما نمیتونیم دوری آقامون رو تحمل کنیم نمی ذارن بریم پیشش


مهشاد میگه اینان که می بینید مگسان اند دور شیرینی

مگسان=استعاره از شمیم و مخی

شیرینی=استعاره از مهشاد


مخی اون روز سلولز رو نوشت سلولوز-پلو رو هم نوشت پولو
۱/۱۰/۸۸

الکی به معلم زیست گفتیم ۲۰دقیقه ی اخر ما باید بریم کار داریم خلاصه من و مخی مهشاد و آرشیداو طرلان و کیمیا رفتیم بیرون کلاس و مخی به مناسبت تولدش پیتزا مهمونمون کرد.داشتیم تو حیاط مدرسه می خوردیم.یهو دیدیم شرفی(معلم زیست)داره چیش قره ی بدو میره.ابرومون رفت!آخر رفتیم بهش تعارف کردیم(نه ترو خدا نمی رفتیم)

ما هم واسه مخی عطر و اسپری و کرم شی (همون که تو فارسی وان تبلیغ میکنه) خریدیم.


۲۴/۹/۸۸

محبی(معلم ریاضی و هندسه)داشت درس میداد و از روی کتاب میخوند گفت ایشون نوشتن...

یهو گفت ا واه کتاب خودمه!


بچه ها داشتن سر و صدا میدادن.مخی گفت بچه ها ساکت. محبی(ریاضی)گفت بمیرم واسه تو که این قدر ساکتی!
۲۴/۹/۸۸

محبی میگه فردا میخوام امتحان بگیرم

ملیحه-بچه ها فردا دعای توسل بخونید بیاید مدرسه

ساغر-به معلم گفت یه چیزی رو می دونستید /ما از قشر بدبخت جامعه ایم!


مهسا(از ناخاله های کلاس)گفت بوی جوراب میاد.

آرشیدا گفت بوی مخ مخی هست!


آرشیدا میگه مراحل نشستن مخی سوتی

۱-اول دفتر و دستک ات را روی میز بقل دستی(استعاره از شمیم)گذاشته

۲-دسته ی صندلی را بالا زده

۳-از جا بلند شده

۴-مانتو را بالا زده

۵-... خویش را مالیده و آن را گرم کرده

۶-و پس از مدتی می نشینیم


۲۴/۹/۸۸

برادر کیمیا(کوچیکه)آبله مرغون گرفته.دکتر بهش گفته راه نرو بچه دار نمی شی.داداشش گفته مگه پسرها بچه دار میشن؟!


خانم ایزدپرست داشت تعریف می کرد یه دوستی داشتم...

مهشاد گفت خیلی دوسش می داشتم!


۲۷/۸/۸۸(زنگ دفاعی)

ساغر میخواد  هنگام حمله ی شیمیایی بره پناه آمریکا!

تازه وقتی ش.م.ر میزنن از ترس خودشو خیس میکنه


آرشیدا میخواست بیفته رو مهشاد خشتکش جر خورد!!!

شمیم-حیف که من صحنه شو ندیدم.خیلی اکشن بوده.


۱/۹/۸۸

امروز ما از ردیف راست دوم به ردیف چپ چهارم کوچ کردیم.اما اصلا راضی نبودیم


۲۷/۹/۸۸

شمیم-مهشاد و مخی دوباره با هم دعوا کردن.مهشاد میگه-مخی زورش گرفته/مولچه گازش گرفته.

تازه اون بار از بس دعوا بالا گرفت مهشاد موهای مخی رو قیچی کرد.۰این داستان واقی است)


مخی میگه خواهرش که پرستاره رو بردن تیمارستان سلامی(روانی حاد)یهو یه روانی پریده جلوش گفته-روانیم روانی/ببرینم سلامی!


۲۷/۹/۸۸

سر زنگ آمادگی دفاعی معلم گفت واسه زدن ماسک ش.م.ر رزمنده ها نباید ریش داشته باشن.آرشیدا گفت من میخوام سه تیغه کنم


خانم جوکار(دینی)گفت با اینکه خدا به همه ی اعمال آگاهه بایدشاهدبر اعمالمون تو قیامت باشه.همگی گفتیم چرا؟آرشیدا گفت تا بنده ها دبه نکنن!


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 18:50 تاریخ شنبه بیست و ششم دی 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


ورود دو دوست عزیزم رو به وب تبریک میگم.اهلا و سهلا!

۱-آرشیدا اسکاچ(به خاطر موهای نمدی ش)!(کرم کدو)

۲-آیدا چیش قشنگ(یه مدت لنز رنگی و البته طبی میذاشت)(کرم خاکی)


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 14:45 تاریخ شنبه نوزدهم دی 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


عکس رفقا(کرم های محترمه)که البته باید تو کفش بمونید.


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 18:3 تاریخ سه شنبه هفدهم آذر 1388
دسته بندی :


راستش در پارك آزادي شيراز يه نمايشگاه پليس باز كردن .اين جمله كلي آرايه ي كنايه داره كه  حالا به چند مورد اشاره ميكنم

1-جنگ شادي در آوردن  2-سوتي دادن هاي مخي سوتي(يكي از دوستان محترمه)  3-متلك پراندن پسرهاي بي جنبه ي پارك آزادي  4-بستني  خوردن  5-...!

من و كرم لوله اي و مخي سوتي داشتيم به همراه بقيه ي گله با هم راه ميرفتيم و از غرفه ها ديدن ميكرديم.به طور مثال يه غرفه اش بود كه كلي عكس دستبند و انگشتر و گردنبند اسكلت گذاشته بودن و كنارش نوشته بودن علامت شيطان پرستها.رفتم ببينم چيه ديدم  بچه ها وايسادن ميگن اين چه خوشگله...يا مثلا داداشم اينو داشت زود خراب شد...!گفتم چه قد شيطان پرست تو مدرسه داشتيم و من نميدونستما...!در كل ميخوان جوونا جلف نگردن مي بندنش به شيطان پرستها.مثلا عكس همين خواننده اي رو كه در پايين قالب مشاهده مي فرماييد روي يه لباس بود و توي غرفه ي شيطان پرستها!  ما  كه پووووو...كيده بوديم از خنده.راستي منم رفتم توي غرفه ي دارت و با كمال افتخار دقيقا زدم توي هدف و همه ي بچه ها دست زدن و پارك رو گذاشتن رو سرشون.سربازه كه مسعولش بود حسابي كف كرده بود.خلاصه خيلي حال كردم...!

ماجراي اصلي!

يه غرفه اش بود كه 2تا پليس نيروي انتظامي بالاي 40سال توش وايساده بودن يادم نيست غرفه ي چي بود ولي جلوشون يه دفتر بود براي نوشتن يادگاري.

كرم لوله اي به يكيشون گفت آقا خودكار داريد؟طرف انگار طلبكارها گفت شما كه دانش آموزيد  نميخوايد از خودتون مايه بذاريد؟

مخي گفت ما كه كيف نياورديم.آخر به زور داد.ما هم اينها رو نوشتيم

مخي سوتي @با عرض سلام و تشكر از آگاهي شما افراد نيروي انتظامي به جوانان و نوجوانان.امضا

(من و كرم لوله اي هم دست به يكي كرديم كه زورشونو در بياريم آخه حالمون ازشون به هم خورد)

كرم لوله اي@لطفا در دادن خودكار اينقدر خسيس بازي در نياوريد.امضا

من(كرم آسكاريس)@در ضمن توي انتخابات هم حسابي گل كاشتيدها...(حالت كنايه!).امضا

كارمون كه تموم شد داشتيم به راهمون ادامه مي داديم و ازشون دور ميشديم ديدم با يه حالت بسيار كنجكاوانه رفت بخوندش.وقتي خوند يهو با عصبانيت فرياد زد خانما خانما...يهو كرم لوله اي داد زد فرار كنييييييييييد.ما هم با  سرعت هرچه تمام تر زديم به چاك كه همچنان از پشت سرمون صدا ميومد    وايسيد ببينم  گفتم وايسيد...

آخرش از دستش در رفتيم وگرنه الان من اوين بودم كرم لوله اي هم كهريزك!

ولي خداييش خيلي زورشو در آورديما!!!از گوشهاش داشت دود ميومد بيرون!

پي نوشت

با اينكه هيچ گونه ربطي نداره ولي كرم لوله اي در آپ بعدي لقب بچه ها از جمله خودمون رو ميذاره.همچنين شباهت قيافه ي بچه ها به حيوانات!!!...


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 11:50 تاریخ دوشنبه بیستم مهر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


 

 

يك روز در گذشته كه فكر كنم 2سال پيش بود من از يك موضوع خيلي ناراحت بودم و تمام روز

رو گريه كرده بودم!عصر كه شد به مامانم گفتم ميرم يه دلستر بخرم و بيام. رفتم بيرون توي

 مجتمع داشتم راه ميرفتم به سرم زد كه با تمام سرعت بدوم!!البته با توجه به اينكه من هميشه در

 مسابقه ي دو ميداني رتبه آورده بودم البته در دوره ي دبستان.حالا ديگه فكر كنيد با نهايت

 سرعت بدوم.وقتي داشتم مي دويدم خون جلوي چشمام رو گرفته بود و به زمين و زمان فحش

ميدادم!خلاصه خيلي حال داد!!!چند روز پيشم به همون اندازه ي 2سال پيش عصباني بودم و يهو

 با يه جرقه به سرم زد مثل قبلا بدوم!داشتم مي دويدم كه يه صدايي از پشت سرم اومد.شب بود و

منم داشتم از ترس سكته مي كردم.يه نگاه پشت سرم كردم ديدم كسي نيست .گفتم الان اون صدا ميره.دوباره

كه دويدم ديدم بازم اون صداي لعنتي مياد.گفتم حتما يكي پشت سرمه داره اذيتم ميكنه.چون داشتم كم كم از

ترس مي مردم تندتر دويدم!كه  يكدفعه صدا بلندتر شد.يهوسرعتم رو  بيشتر كردم ديدم بازم صدا

بلندتر شد!هرچي سرعتم بيشتر ميشد صدا هم بلند تر ميشد.داد زدم كي هستي؟چرا اذيتم

ميكني؟!!!جواب نيومد.جرعت  نميكردم پشت سرمو نگاه كنم .به خودم گفتم هرچي ميخواد بشه  بشه.تا

آخرين توانم دويدم البته صدا همچنان مي اومد.رسيدم دم در خونه.وقتي  يكهو ايستادم يه صدا اومد

فيييييييس!!!   باورم نميشد.صداي دمپايي ام بوده كه هرچي تندتر مي دويدم بيشتر ميشده!!!!!!!!!

 

داشتم دم در آپارتمان هر هر ميخنديدم.صداي خندم هم خيلي بلند بود هيچكسم اونجا نبود.يكدفعه

 

پسر همسايمون كه حدودا 20 سالشه رد شد و هرهر خنديد و گفت خسته نباشيد!!منم گفتم

 

مرسي!!!!گفت از چي اينجوري مي خنديد؟ گفتم شما چرا ميخنديد؟!گفت از خندتون خندم

 

ميگيره!از چي ميخنديد؟؟؟تو دلم گفتم كم  مونده بگم  از چي.همين يه ذره آبروم هم دود ميشه

 

ميره هوا!گفتم هيچي.گفت خداحافظ و رفت!!!وقتي رفتم خونه يادم اومد كه اين پسره تا حالا به

 

من سلامم نكرده!چرا يهو رو گرفت؟!!بعدا هم فهميدم قضيه ي دمپايي واسه دوست بابام هم

 

پيش اومده!!!!

 

پي نوشت

2نتيجه ميشه گرفت.1

-پسرا يهو رو ميگيرن!2-ترس چيز

خيلي بديه!!


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 19:24 تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
دسته بندی :

لینک مطلب


بازدیدازدانشگاه


صبح روزپنج شنبه بودکه بابچه هاوخانم"ز"قراربودبرای بازدیدازدانشگاه علوم وتحقیقات فارس نزدیک مرودشت برویم.


اولش که توکلاس بودیم با"م.ا.ز.ی.آ.پ.ش"بااون کلاه های خوشگلی که داشتیم عکس گرفتیم وکلی خندیدیم.


خلاصه بهمون خبردادن  که بایدبریم ماهم خوشحال رفتیم بیرون ازمدرسه وسوارمینی بوس سبزشدیم.

بچه های اون کلاسم سوارمینی بوس قرمزشدن ورفتیم.توراه همه ی آهنگهاروخوندیم وزدیم ورقصیدیم.


من ".که توراه به همه دست تکون می دادم به"پسرا،سربازتوپادگان،راننده ی کامیون،..."خلاصه به هرکی بگی.


نزدیکیای مرودشت بودیم که یه گله پسر(حدودیه جین)نشسته بودن ومن هم دست تکون دادم؛اونوقت همشون دادزدن ودست تکون دادن.


وقتی رسیدیم به دانشگاه یه دو،سه دقیقه ای علاف بودیم ولی بعدکه واردشدیم چندتادانشجوواستاددیدیم که روچمنانشسته بودن.چشم وگوش من و"ا"بدجوری بازشده بود.

خلاصه رفتیم تارسیدیم به یه زمین فوتبال که دختراوپسراتوش ول بودن وبازی میکردن.وقتی که وایسادیم دوسه تا

دختراومدن وگفتن که ازکجااومدین؟من گفتم:ازشیراز.بعدگفتن ازچه مدرسه ای؟گفتم از"س".بعداوناباتعجب گفتن:وای..."س"؟


خلاصه رفتیم وازچندتااتاق بازدیدکردیم که اصلابه من حال ندادچون نه استادحرفای خوبی میزدنه پسراش خوشکل بودن،اونجابودکه تقریبابااکیپ"م"اینایکی شدیم.با"م"واردکلاس که شدیم چندتاپسره هیزبودن که همش نگاه میکردن

جوری که"م"ازرورفت!بعدمن یه پسره دیدم که چشماش سبزبودوریش بزی داشت که درکل میشه گفت ازهمه بهتربود،خلاصه"م"رودیدم که رفت بیرون ونفهمیدم چی شدولی"م"میگه که پسره بهش شماره داده(بدبخت عقده ی شماره داره که هی دروغ میگه)درحالی که پسره رومن ثانیه به ثانیه زیرنظرداشتم وندیدم بره بیرون،وقتی ازآزمایشگاه بیرون اومدیم وخواستیم برگردیم من با"ی"داشتم برمیگشتم،"پ"هم با"م"،همین بین بودکه سه تاپسر

هم پشت سرمن و"ی"راه میومدن.خلاصه"م"منوصدازدومن،"ی"روول کردم به امون خداورفتم پیش"م".


"ی" میگه پسره بهم گفت:که تایه جایی هم ماروبرسون(البته باورنکنین چون"ی"خیلی چاخان میکنه).


خلاصه"ی"بااوناهمراه شدورفت.


موقع برگشت شدورفتیم سوارمینی بوس شدیم که دیدیم بچه های اون یکی کلاس سرخانم"ز"دعوامی کنند،چون معلمشون به اونااجازه نمی دادکه دست بزنن یاآهنگ بخونن.

خلاصه به هربدبختی که بودخانم"ز"روبرگردوندیم تومینی بوس خودمون ورفتیم.دوباره توراه من و"م"و"ر"به

همه دست تکون میدادیم"معتاد،آشغالی،راننده کامیون،پسر،سربازو..."(آقای راننده هم همش مارونگاه میکردومیخندید)بقیه ی بچه هاهم داشتن آهنگ میخوندن ازجمله"کرم آسکاریس

ماجرای اصلی ازاینجاشروع میشه:

یه کامیون اومدکه داخلش دوتاپسربودکه یکیشون لنگ زردبه سرش بسته بودکه وقتی براش دست تکون دادیم اونم دست تکون دادویه بوس هم برامون فرستاد.تازه!بعدشم برامون چراغ زد.


بعدش دیدیم یه کامیونه اومدکه یه مرده(حدودسی سال)رانندش بود،تخمک میخورد"ر"بهش گفت:داری تخمک میخوری؟مرده گفت:آره!میخوای؟"ر"هم گفت:آره!(البته به قول خودش فکرنمی کردکه بهش تخمک بده فکرکردشوخی میکنه)ولی اومدازسمت راستمون سبقت بگیره که راننده ی مینی بوس لج کردوبهش راه ندادولی راننده ی کامیون کم نیاوردوگازدادودستشودرازکردتابهمون تخمک بده.


"ر"دستشودرازکردولی بهش نرسیدکامیونه اومدنزدیکتر،اون موقع منم دستمودرازکردم که ازشانس بدم دستم بهش رسیدوتودستم تخمک ریخت.دراین حالت فاصله ی ماباکامیون یک سانت بیشترنبود(البته باخط کش اندازه گیری

نکردم).


"ر"و"م"ازترس رفته بودن زیرصندلی که همین موقع خانم"ز"وراننده ی مینی بوس دادزدندوگفتنکه دستتوبیارتو. من ازترس باتخمک هایی که تودستم بودکف مینی بوس نشستم همه ساکت بودن وصحنه رودیده بودن ومینی بوس درسکوت خودش غرق شده بود.خداروشکرمعلممون نفهمیدکه برای تخمک دستمونوبیرون کرده بودیم وگرنه ازمدرسه اخراج میشدیمومیشدیم اخراجی های3

آخرشم همه ی تخمکاروهاپولی کردنوفقط یکیش برای یادگاری تودفترمون چسبوندیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نویسنده : کرم آسکاریس ساعت 9:6 تاریخ جمعه نوزدهم تیر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



بزرگترين مرجع کد آهنگ